رد می شوم
از لایه های تاریک درد
به موازات این شب جنون زده
ناخن می کشم
به خنده های ماه
خون ابری
که از دامن زخم می چکد
گمم
در میان همهمه
در لباس برهنه ی مرگ
مانده ام
تا زخمی دیگر را بزرگ کنم
با طاعونی
که از مرزهای شعر گذشته است
مسیحا مقدسی
