بوی گُلِ یاس
تداعی آسایشگاهی ست
برای آنانی که
بُعدِ روان
آزارشان می دهد
و دیدنی ندارد
پروازِ منظم مرغکان مهاجر
در آسمانِ بین فصول
در من لذت از ساده دیدن
جایش را
به در به در شدن در عیوب مکسر نورِ شبها سپرده
برایم دیگر نام آفتاب وضوح و توان
نظم کیهانی را تداعی نمی کند
از بی توقعیِ بخشش نور
که پر معناست هم بیزارم
نه در شب
نه در روشنای روز جای می گیرم
بسیار پی معنای زندگی در مغز اطرافیان بودم
هیچی در غلط های دقیق پیچیده یافتم
اینها قطعه ای از آخرین پاراگراف های دلخستگی هایم بود که خواندید
من هم گه گاه اینگونه ام
نمی آزارم کسی را
تنها بر کاغذی سپید
واژگان سیاه حس ام را
شعرگونه وار
سرازیر می کنم..
ادیب حیدربگی (شاعرمهمان)
