لب
که بر گلوگاه اجل امضاء زد
غرش باد
بر استوانه های خشم
رقصید

به ترسی که عطش
از چشم دشت می چید
در سپیده دم
که شمشیر و خون
هم خوابه می شوند
جمجه ایی می شکافد
از انگشتان کرکسان
کرب و بلا
می بارد

یاس سیلاوی