سیاهِ روشن
هاشور دفترم
نشسته بر حوض آسمان
بوسه ‌ی آتش
ازلب ماهی می گیرد
چرخش سبز هندوانه
جیغ سیب ها و
گردن کشی شمعدانی ها…
بوی حیاطی که خیس شد
در نگاه سماور جوش می خورد
یک چاقوی هیز
نفس گرم تابستان را
از گلوی پنیرو
شاهرگ سنگک می زند
قل قل قلیان
غلتیده در حیات
لبخند پدر
آب رفت
خاله بازی خواهر
زیر چارقد مادر
توپی که جلد می شد
درآغوش کودکی ام …

ایست!
رنگی بود سکانس آخر
کات
بی کات …

مهری‌چراغی(موژان)