#گل_پسر_بابا

شلوارم را پایین می‌کشم!
درحالی‌که می‌دانم چند جفت چشم، از پشتِ دیوارِ مخروبه آمار مرا دارند.

خوشبختانه شلوار کُردی با فاق بلند و جیب‌های گشاد، آن‌ قدر سخاوتمند بود که به من آزادی عمل بدهد. معطل نمی‌کنم، سریع بطری را از جیب شلوار در‌می‌آورم‌و یک وجب پایین تر از ناف، درست بین پاهایم می‌گیرم …
شب که همه خواب بودند با یک میخ‌ِداغ، درِپلاستیکیِ بطری را سوراخ کردم. کمی‌آب‌و زردچوبه هم لازم داشتم تا آن را پر‌کنم، برای امروز …
_امروز باید به همه ثابت کنم؛ که من دختر نیستم!

باالتماس‌واصرار‌ فراوان، هرچند وقت یک بار مادرم موهایم را از ته می‌تراشید. مادر غُر می‌زد‌و بین کار چند ناسزا‌و نیشگون نثارم می‌کرد، اما پدر لبخند می‌زد‌و چِشمکی حواله‌ام می‌کرد. لبخند‌های پدر آن چنان دردلم قندمی‌سابید که گویی مرا به لوله‌ی خواب‌ِ شیرین وصل کرده‌اند.
سرم که تاس شد؛ درهای استادیوم، سینما، تله‌کابین، موتورسواری، تیراندازی و سوارکاری و از این دست خلاف‌های سنگین هم برویم باز شد. ازاین‌‌که می‌توانستم با برادرانم همراه باشم درپوست خود نمی‌گنجیدم. دنیای من دیگر سیاه‌وسفید نبود، بلکه به یک حوض نقاشی نقلی مبدل شده بود. وَتنها یک لکه‌ی سیاه در دامن‌اش جولان‌می‌داد.

باوجوداین‌که موهایم را از ته می‌تراشیدم، تیشرت سفید، شلوارکُردی‌و گیوه‌های لَش می‌پوشیدم، هنوز بچه‌های محله باورم نداشتند. حتی انگشتر‌های خفن، دستمال یزدی، زنجیرو چاقوی ضامن‌دار هم مرا گردن نمی‌گرفتند. بچه پرو‌ها درمسابقات کف کوچه؛ کُشتی، مچ اندازی، تیله بازی‌و شطرنج هم به من می‌باختند اما باز دلیل محکمتری می‌خواستند.
برای حل این‌مشکل باید تصمیم سختی می‌گرفتم.

تصمیم کبری، بطری آب بود!

داستانک《گل پسر بابا》
نویسنده؛ مهری چراغی (موژان)

کپی‌ونشر فقط با نام نویسنده جایز است