در غروبی گنگ
که لحظه‌ها کُندو سمج اند/ نگاه کن
شهر درکبودی فرورفته است
حالا کوچه‌ها
پُریادترازهمیشه
از دریچه‌‌‌ها بیرون می‌ریزند
شب
دوشقه نشده
ابرهای‌‌ عبوس‌ سواربرشانه‌ی‌ هم‌
نه‌ می‌بارند
نه می‌میرند
نه می‌خوانند
تا زبان جنگ رااز صدا بگیرند
جهان را
سه پله باقی ست
گام هایت را به روشنایی بسپار
تااز فقرات خاموشی بگذریم
مهری چراغی ( موژان)