به زیباییات
که پوست پلنگی بود
سر غزالهای زیادی را جدا کرد
گاهی آنقدر به لمس تنت فکر
میبندم
که ابر نمیداند،
به دریا ریخته است
یا دریا در او…
آنقدر محتاج
که کویر هم احساس تشنگی
میکند.
دست میبرم
به فکر تنت، دریایی از طوفان
به آتشی که نیمی از جنگلی را
سوزانده باشد
دستم
کشتی غرق شدهای با هجده مسافر
دستم
درختی از پنج جهت شعلهور
دستم دیوار
دستم بُن بست
دستم آخرین ایستگاه
دستم قفسی خالی از پرواز
دستم…
دستم…
دستم به پیر شدنم فکر میکند
به نقطهچینهای قبلی این سطر
این که هیچگاه شکارچی زیرکی نخواهم بود!
و تو
به چه اندازه پیر شدنم
دست میکشی
فرو رفتگیهای دستت پُر میشود
و این موج پیشانیام است
که هنوز به زیباییات
میاندیشد.
تو زیبا میمانی
تو،
زیبا،
میمانی
و این ماه است
هر شب از دهان ماهیها
نیمهکاره در آب رها میشود!
مهران امیرمحمدی نسب

درود و احترام
سپاس فراوان🌹❤